تبليغاتX
LOVE STORY
 

 

LOVE STORY

 

 

درباره وبلاگ

تو مرا می فهمی


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی


من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم


و تو هم می دانی


تا ابد در دل من می مانی

آرشیو موضوعی

  RSS  

 

مرا ببخش پاییز! خداحافظ

مرا ببخش پاییز! خداحافظ

ببخش که برگ هایت را لگد کردم .
ببخش که مرگت را می بینم اما کاری از عهده ام بر نمی آید .
ببخش که چوب های خشکت را در آتش ;سوزاندم تا گرم شوم.
خاطرات زیادی با هم داشتیم ببخش ببخش که تو را رها می کنم
و به سراغ زمستان می روم ... من رفیق نیمه راه نیستم این تقدیر توست که، می میری!


و پاییز:
خداحافظ انسان، من نمی میرم در این دنیا من همیشه بوده ام و خواهم بود.
تو مرا ببخش که; یک بار دیگر رفتم و با رفتنم; یک پاییز دیگر از عمرت را با خود بردم.
من رفیق بدی نیستم این تقدیر توست.

 

 

به قلم : مریم در پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت 15:2 موضوع: | +


نگرانم  

که مبادا تو که محبوب منی

بی من از لانه ی پرمهر دلم پربزنی 

 و مرا اینچنین غرق در انبوهی غم های غریب

وبه تنهایی یک چلچله ی بی پر و بال

مانده در شهری دور،  

بری از خاطر  

و آرام فراموشم کنی

نگرانم

که مبادا روزی از وسوسه چشم کسی

بی آن که در فکر من مانده به غربت باشی

پای در راه دگر بگذاری....


 

 

 

به قلم : مریم در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 16:56 موضوع: | +

 

 

به قلم : مریم در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ساعت 8:45 موضوع: | +

حمید مصدق

کاش می دانستم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی
کاش من روی تو را می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت ، که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را ، که عجب
عاقبت او مرد ...

 

 

به قلم : مریم در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ساعت 8:39 موضوع: | +

دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

 

 

به قلم : مریم در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ساعت 13:55 موضوع: | +

 

 

به قلم : مریم در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 16:2 موضوع: | +

نشد تا تو هستی من عاشق بشم . نشد قلب ما عشقو باور کنه ...

نشد تا تو هستی من عاشق بشم . نشد قلب ما عشقو باور کنه ...

به امشب به تقدیر من، عشق تو

به حالی که بی من، تو داری قسم

به عنوان روزی که بردی منو

به حسی که گفتی میایی قسم

 

به دل خواهی اولین دلهره

به گاهی که با من نبودی قسم

جدا می‌شی و می‌رود خاطره

ولی شک نکن من به تو می‌رسم

 

نشد تا تو هستی من عاشق بشم

نشد قلب ما عشقو باور کنه

شب رفتنت آرزو می‌کنم

خدا وقت دوریتو کمتر کنه

 

به چشمای تو قبل هر گریه‌ای

قسم می‌خورم یاد تو با منه

قسم می‌خورم بغض این انتظار

یه روزی تو آغوشمون بشکنه
 

 

 

به قلم : مریم در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ساعت 15:52 موضوع: | +


 

 

به قلم : مریم در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ساعت 9:43 موضوع: | +

آتنا جون،خواهش ميكنم ديگه دوشنبه ها نظر نده

 

 

به قلم : مریم در دوشنبه یکم آذر 1389 ساعت 15:2 موضوع: | +

حاضرجوابی برنارد شاو

روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:«شما براي چي مي نويسيد استاد؟»

 برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»

وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»

 

 

به قلم : مریم در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ساعت 14:14 موضوع: | +

 

این یکی از شعر های عبید زاکانی شاعر طنز پرداز ایرانی است که جدا از  اینکه در هجو و هزل  دستی توانا داشته ؛ در پرداختن به برخی از مشکلات اجتماعی به ویژه تنگ بینی ما ایران ها (البته خودم را می گم) به نکات جالبی اشاره می کنه.این هم یکیش، خودتان قضاوت کنید
خواب دیدم قیامت شده است !
 هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان !ا
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
 گفت :ا
«می‌دانند که ما ایرانیان به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله»
خواستم بپرسم: «اگر  در میان ما کسی باشد که بداند و عزم بالا رفتن کند ؟»ا
نپرسیده گفت: اگر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند؛ خودمان بهتر از هر نگهبانی پایینش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم.

 

 

به قلم : مریم در سه شنبه یازدهم آبان 1389 ساعت 16:8 موضوع: | +

 

 

به قلم : مریم در سه شنبه یازدهم آبان 1389 ساعت 14:46 موضوع: | +

تابستون همش تو اين فكر بودم كه ترم آخر درساي راحتي رو دارم و مثل آب خوردن معدلمو بالا ميبرم ولي....

نميدونم شايد فقط من هستم كه با محيط استاد سرمست مشكل دارم

ولي واقعا سخته نگيد نه...من كه گيج گيج گيج شدم 

 

 

به قلم : مریم در دوشنبه دهم آبان 1389 ساعت 11:34 موضوع: | +

عکس زیبا عکس جالب تصویر زیبا تصویر جالب عکس طبیعت تصویر طبیعت طبیعت بیکران طبیعت زیبا طبیعت عظیم طبیعی زیبا و قشنگ از طبیعت

 

 

به قلم : مریم در دوشنبه دهم آبان 1389 ساعت 11:33 موضوع: | +

  ثروت کوروش

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد

 

 

به قلم : مریم در دوشنبه دهم آبان 1389 ساعت 11:32 موضوع: | +

جملاتي از دكتر علي شريعتي:

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

 

 

 

به قلم : مریم در دوشنبه دهم آبان 1389 ساعت 11:23 موضوع: | +

دوشنبه آتناجون سر كلاس طراحي صفحات وب استاد عيني پور يه سوتي باحال داد

تا آخر ساعت سرش رو انداخته بود پايين و با مظلوميت تمام اطرافو مي پاييد

خودش ميگه همه ي شبو به اين فكر ميكرده كه نميشد لال بشه

آخه ۱۰۰بار گفتم كه سعي كن نظر ندي،درست مثل من،اصولا هيچوقت نظر خاصي ندارم

 

 

به قلم : مریم در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 ساعت 16:53 موضوع: | +

    تو به من خندیدی

  و نمی دانستی

 

من به چه دلهره 

  از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم !

 باغبان از پی من تند دوید

  سیب را دست تو دید

   غضب آلوده به من کرد نگاه ،

  سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک!

   و تو رفتی و هنوز

  سال ها هست که

در گوش من آرام،

    آرام ...

    خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟!!

شعر یکه خواندید توسط حمید مصدق در سال 1340سروده شد

 و حالا پس از چندین سال پاسخ شعر حمید مصدق را از زبان یک شاعر معاصر بخوانید...

من به تو خندیدم

چونکه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدی!

پدرم از پی تو تند دوید.

و نمی دانستی که

باغبان باغچه همسایه

     پدر پیر من است!!

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک،

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک!

دل من گفت برو.

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز

سالها هست که در ذهن من آرام ،

آرام...

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

می دهد آزارم

  و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه می شد اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت؟!!

 

 

به قلم : مریم در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 ساعت 1:38 موضوع: | +

هرکه را با خط سبزت سر سودا باشد

پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد

                            < حافظ >

 

 

به قلم : مریم در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 11:31 موضوع: | +

پیامبر اکرم (ص): «اَلحَقُّ ثَقیلٌ مُرٌّ و َالباطِلُ خَفیفٌ حُلوٌ و رُبَّ شَهوَةِ ساعَةٍ تُورِثُ حُزناً طویلاً؛ حق، سنگین و تلخ است و باطل، سبک و شیرین و بسا خواهش و شهوتی که ساعتی پیش نپاید، اما اندوهی دراز در پی آوَرَد» «مکارم الأخلاق، ص 465»

 

دكتر شريعتي:‌

آدم بی سواد ، سیاستش قیل و قال های بی ریشه است، و خدمتش پوچ و حقیر، و زندگی اش و لذتش گند، سطحی و عامیانه و بی ارزش  ...  ( شايد بهتر بود به جاي بيسواد ، بي فرهنگ ذكر مي شد . البته روشن است كه بي سوادي در اين جمله همان جاهليت در فرهنگ اسلامي و قرآني است (ولا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ اْلأُولى) نه ناتواني در خواندن و نوشتن و مي تواند شامل بسياري از تحصيل كردگان جهان امروز هم بشود .)

 

 

 

به قلم : مریم در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 18:44 موضوع: | +

   

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     K I Y N O O S H      A N S A R I

طراح قالب های بلاگفا

http://www.dot.sub.ir/